چطور پسرم بر ترس غلبه کرد

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (۷۶ votes, average: ۳.۸۴ out of ۵)
Loading...

کد داستان: 14

با سلام و خدا قوت
یکی از همکلاسی های پسرم در مورد شخصیت مومو با او حرف زده بود و پسرم از سر کنجکاوی یکی از ویدئوهایش را دیده بود. از همان موقع ترس ها و بی خوابی ها و گریه های شبانه اش شروع شد و حتی در طول روز هم بهانه می گرفت و ناآرام بود. با جلب اعتمادش فهمیدیم که موضوع از چه قرار است. ما می دانستیم موردِ آسیب زا درون ذهن فرزندمان رخنه کرده و دسترسی به آن خیلی سخت است. با هم تصمیم گرفتیم از هر راهی بلدیم این مشکل رو حل کنیم. برای چند روز پسرم با همسرم به مغازه می رفت. من تعداد تماس هایم را با پسرم بیشتر کردم و سعی کردیم با فرستادن پسرم به کلاس موسیقی و سرگرم کردنش ذهنش رو مشغول کنیم. غذاهای پرکالری و اضطراب آور مثل انواع شکلات و فست فود ها، سرخ کردنی ها ، سس ها و ادویه ها رو کم کردم . بسته های اینترنت رو محدود به ساعت 6 تا 12 ظهر خریدیم تا از گردش نا به جا توی اینترنت جلوگیری کنیم. براش تعدادی کتاب جدید خریدیم تا قبل از خواب با آن ها سرگرم شود. دوش قبل از خواب را برایش اجباری کردیم. برای خریدن بعضی از اقلام پسرم رو با دوچرخه به فروشگاه می فرستادم تا به این بهانه کمی دوچرخه سواری کند و خسته تر شود. یک روز در هفته با همسرم به باشگاه بدنسازی میرفت. به هر حال ساعات بیشتری را با پسرمان می گذراندیم و سعی می کردیم مستقیم درباره موضوع ترسش با او صحبت نکنیم و مثلا نظرش رو درباره موضوعی می پرسیدیم و می خواستیم به این واسطه صحبت کند تا اضطرابش از بین برود. اوضاع رو به بهبود بود. حالا دیگر برای تمام ساعات روزش برنامه داشت و روابط ما هم بهتر شده بود. یک روز صبح به همسرم گفت می خواهم امروز رو توی خونه بمونم و همسرم هم موافقت کرده بود. ظهر که از سر کار به خونه رسیدم دیدم نقاشی مومو رو کشیده و روی میز صبحانه گذاشته. ازش پرسیدم این چیه؟ گفت مومو!! گفتم نمی ترسی؟ گفت میترسم. اما کم… بعد کاغذ رو مچاله کرد و انداخت داخل ظرفشویی.
با تشکر