45174

با سلام

من یک خانم 22 ساله هستم و شوهرم 26 سال دارد. چهار سال است که از ازدواجمان می گذرد و از دوران عقدمان 5 سال است که می گذرد. ما اوایل عقدمان رابطه خیلی خوب و نزدیکی با هم داشتیم. ولی شوهر من کسی بود که در خانواده خیلی به من ایراد می گرفت، در آن خانواده تربیت شده بود و پدرش هم همین طور بود و من هم به ایشان حق می دهم چون 21 سالش بود که عقد کردیم و او هم در آن خانواده بزرگ شده بود. خیلی بهم اشکال می گرفت، ولی چون اوایل دوران عقدمان بود اگر رعایت نمی کردم با محبت به من تذکر می دادند که مثلأ این کار را نکن، جلوی چادرت باز است و … . ولی اوایل عروسی مان شروع کردند با لحن توهین آمیز به من تذکر دهند. البته من در خانواده ای بودم که هم حجاب داشتیم و هم حجابمان خوب بود ولی نه تا حد این اشکالهایی که این آقا می گرفتند نبود. ما اوایل که با هم حرف می زدیم من به ایشان گفتم که حجابم همین است، من تغییری در حجابم ایجاد نمی کنم، ایشان گفتند: باشه. بعد که ازش پرسیدم من که از اول بهت گفته بودم که حجابم همین است، چرا وقتی که می دیدی که من این جوری هستم و دوست نداری چرا قبول کردی با من ازدواج کنی؟ شوهرم گفت: چون من از تو خوشم آمده بود، توی ذهنم گفتم اون طوری که می خواهم عوضش می کنم.  ولی الان که عروسی کردیم این اشکالاتی که از من می گیرد روی ذهنش خیلی اثر گذاشته، به طوری که اصلأ بهم نزدیک نمی شود، ما اصلأ نزدیکی نداریم، نزدیک به دو ماه  است که با هم نزدیکی نداشتیم. نمی دانم مثلأ مشکلی دارند؟ بعضی مواقع به شوخی بهش میگویم ما اصلأ خواهر برادریم یا زن و شوهریم؟ ولی اصلأ توجهی نمی کند.  برایش در صفحات مجازی پیامهایی که می گویند در روابط زن و شوهر مفید است می گذارم، ناراحت می شوم و می گویم اگر برود با یک خانم دیگری چکار کنم؟ چون می دانم که مردها به هرحال نیاز دارند ولی اصلأ دیگر بهم نزدیک نمی شود. به تازگی هم سه ماه است که بچه دار شدم، بعد از بچه دار شدنم هم که انگار یک دفعه رابطه بینمان قطع شد، از نظر خرجی که بدهد یا چیزهایی که برایم بخرد کمتر شد. البته مثل قبل است ولی ذهنش خیلی درگیر شده. حتی خجالت می کشم ازش بپرسم آیا مثلأ نمی توانی؟ از زندگیم خسته شدم، به محض اینکه مشکلی بین ما به وجود می آید یا دعوایمان می شود سریع به من می گوید برو خونه بابات. من قبلأ کم محلی می کردم و می گفتم حالا او همین طوری  یک حرفی زد نمی خواهم طلاقت بدهم. من قبل از بچه دار شدنم باهاش عهد کردم، بهش گفتم که اگر واقعأ دوستم نداری و کارهایی را که من می کنم دوست نداری، اگر حجابم را دوست نداری بیا از هم جدا شویم. همیشه بهم گوشزد می کند که کارهایی که تو می کنی کارهایی است که من همیشه ازش نفرت داشتم. من چکار کنم، من که تقصیری نداشتم. من همان روز آشنایی حرفهایم را باهاش زدم، گفتم من هیچی یادم نمیاد که بخواهم به شما بگویم، بعد هم این مشکلات به وجود آمد. ما حتی با هم بیرون می رویم، جاهای تفریحی می رویم، ولی هیچ اثری روی او ندارد. بعضی مواقع اعصابم خرد می شود، جلوی من از خانم های بی حجاب تعریف می کند که فلان بود و … . من از نظر اندام هیچ ایرادی ندارم، چون من بدنسازی می رفتم ، اندامم ورزیده است، نه لاغرم، نه چاقم، همه چیزم روی اسلوب است. ولی او یک عکسهای را به من نشان می دهد و از آنها تعریف می کند، ولی اصلأ با من رابطه ندارد. خیلی سخت، الان بعد از سه ماه که بچه دار شدیم فقط یک بار با هم رابطه داشتیم، که آن هم از طرف من بوده، بهش گفتم تو نمی خواهی؟ چرا این طوری شدی؟ بعضی مواقع بهم می گوید: این قدر اذیتم می کنی که اصلأ رغبت نمی کنم به سمتت بیایم. ولی من اصلأ قصد اذیت کردن این آقا را  ندارم، مثلأ وقتی که من بچه بغل می گیرم، کیف دستم است، اگر توی دلم باز شد یا کمی موهایم پیدا شد می گوید تو قصد داری که مرا اذیت کنی، بخاطر همین این کار را انجام می دهی. نمی دانم واقعأ باید چکار کنم؟

بهش می گویم دوستم نداری؟ ولی با خودم می گوید اگر دوستم نداشت چرا مرا بیرون می برد، چرا برایم خرج می کند، چرا برایم چیز می خرد؟ ولی واقعأ دلیل این رفتارش را نمی دانم. از روزی می ترسم که برود بیرون یک کاری را انجام دهد، چون پدرش روی این حرفها خیلی حساس است، که یک موقع بیرون برود و یک کاری انجام دهد، بعد پدرش به من بگوید تو نتوانستی نگهش داری، تو مقصر هستی. خیلی می ترسم. نمی دانم چکار کنم. تا حالا چند بار که بهش گفتم این جواب را دریافت کردم. خجالت هم می کشم نزد مشاور بروم و بخواهم این حرفها را رو در رو بزنم. باز هم پشت تلفن برایم بهتر است. لطفأ در این زمینه مرا راهنمایی کنید. من قبل از ازدواجم فکر می کردم با هر مردی ازدواج کنم الا مردی که همه چیزش در این رابطه تأثیر داشته باشد. من از لحاظ اینکه اتاق خوابم سرد نباشد، از نظر پوشیدن لباس خواب و همه کارهایی که مشاورین برای اتاق خواب توصیه کردند انجام دادم ولی تأثیری نداشته. انگار دیگر کششی برای این زندگی ندارم. ما در طبقه بالای خانه پدرشوهرم زندگی می کنیم، اوایل خیلی با هم شوخی می کردیم، بعد که بهمان گفتند که چرا می دوید؟ چرا فلان کار را می کنید؟ کم کم بخاطر اینکه صدای پایمان طبقه پایین نرود کم کم سرد شد،  اصلأ دیگر کنار کشید و دیگر شوخی نکرد. این قدر با هم سرد شدیم که حس می کنم مثل یک پیرمرد و پیرزن با هم زندگی می کنیم. دیگر رغبتی برای هیچ کاری ندارم. حس می کنم با مردی زندگی می کنم که به هیچ عنوان دیگر تحریک نمی شود، نمی دانم برای من این جوری است یا برای بقیه هم همین طور است؟ خوشحال می شوم مرا راهنمایی بکنید که در زندگیم تأثیر داشته باشد. مثل کسی که در گل مانده و نمی تواند بالا بیاید شده ام.

 

پاســخ
  1. admin_porsesh گفت:

    با سلام خدمت شما مخاطب گرامی و تشکر از تماستان، در رابطه با موارد و سوالاتی که مطرح کرده اید نکاتی را خدمتتان ارائه می دهیم:
    – نکته اول اینکه طبق توصیفات شما مشخص است که شرایط عاطفی زندگی شما مطلوب نیست و از این فضای ارتباطی با همسرتان احساس نارضایتی و ناخرسندی دارید، شما به یک نوع احساس عدم درک متقابل رسیده اید و فکر می کنید نمی توانید خواسته های همدیگر را برطرف کنید و امیدی هم به بهتر شدن ندارید، البته اطلاعات ما در مورد ملاک ها و شرایط روحی روانی و شخصیت شما و همسرتان کافی نیست و ما همه این موارد و نکات دیگر را صرفأ طبق توصیفات شما در این پرسش ارائه می دهیم:
    – نکته دوم: نگاه و دیدگاه شما نسبت به زندگی مشترک می باشد، شاید بتوان گفت مهمترین کار برای یک زن و مرد در یک زندگی مشترک داشتن تخصص و دانش و آگاهی کافی در مورد زندگی مشترک است. گاهی ما فکر می کنیم داشتن یک زندگی مشترک یک کار راحت و آسان است، در حالی که مردها و زن ها در تمامی مراحل زندگی مشترک نیازمند دانش کافی، مهارت های لازم و آگاهی های مهم در این ارتباط هستند. عدم این گونه آگاهی ها باعث می شود وقتی مرد و زنی به مشکل برمی خورند. سریعأ فکر کنند که برای هم ساخته نشده اند و می گویند ما نمی توانیم همدیگر را درک کنیم و هر طرف هم فکر می کند فقط طرف مقابلش مقصر است. در حالی که هر دو نفر باید برای تغییر و رفع مشکلات قدم بردارند. اگر هر فردی فقط فکر کند طرف مقابلش مقصر است و هیچ قدمی برای افزایش دانش و مهارت های لازم زندگی برندارد همه چیز به هم می ریزد.
    – نکته سوم و بسیار مهمی که در زندگی مشترک وجود دارد و بسیاری از زوج ها به آن توجه نمی کنند این است که افراد نمی دانند که در حقیقت با کسی ازدواج کرده اند که خصوصیات خاص خودش را دارد نه با کسی یا شخصیتی که ما باید ایجاد کنیم و بسازیم. در ابتدا یک سری ایده آل هایی در ذهن ما هست که فکر می کنیم به راحتی می توانیم آنها را بدست بیاوریم. در حالی که باید بدانیم هر زن و مردی که هر کدام با نگرش های خاص تربیت شده اند به راحتی قابل تغییر نیستند و هر دو نفری که می خواهند ازدواج کنند بیشتر از آنکه در مورد اینکه چه کسی هستند، چه شخصیتی دارند و چه چیزی برایشان ارزش محسوب می شود فقط به دنبال مسائل جانبی مثل مادیات، شغل و ظواهر زندگی هستند. در حالی که هر فردی منحصر به فرد خودش است و باید در ا بتدا به شخصیت، روحیات، خلقیات و اعتقادات همدیگر اهمیت بدهند. به همین خاطر صحبت هایی که مطرح کرده اید نشان می دهد که شما حتی خودتان و نیازهایتان را هم خوب نمی شناسید و از روحیات و شخصیت همسرتان هم هیچ اطلاع درستی کسب نکرده اید. شما نسبت به افکار و اعتقادات و اندیشه های همسرتان تلاشی نکرده اید و الان به جایی رسیده اید که نمی خواهید در برابر همدیگر کم بیاورید. در حالی که باید معنای زندگی را هر کدام به درستی می فهمیدید. در ابتدای هر زندگی زن و مرد فقط به جاذبه های زندگی اهمیت می دهند و بعد از مدتی ظواهر کمرنگ می شود و زیبایی درونی زن و مرد مهم است و درک و شعور، همراهی و همدلی و داشتن مهارت های ارتباطی و اخلاقی خیلی اهمیت پیدا می کنند و نباید این ها را با مسائل جنسی مرتبط کرد.
    گاهی زنان با اقتدارشکنی مرد خودشان را از چشم مرد می اندازند. یعنی زن مهارت ارتباطی با همسرش را نمی داند و دست به لجبازی و اقتدارشکنی می زند و نمی خواهد کم بیاورد.
    – نکته چهارم: بی توجهی زن و مرد به ارزش ها، قواعد و اعتقادات همدیگر و خانواده ها است که باعث سردی زن و مرد از همدیگر می شود. یعنی زن نمی داند ارزش و قواعد این مرد و خانواده اش چیست و یا برعکس مرد هم با بی توجهی به این موارد زن را می آزارد و باعث نارضایتی و دلسردی همدیگر می شوند. بنابراین شما باید روی ارزش ها و معناهای زندگی خودتان و همسرتان دقت و بررسی انجام دهید و به حقوق، ارزش ها و قواعد همدیگر اهمیت بدهید. به اصطلاح قلب همدیگر را بدست بیاورید.
    شاید شما از لحاظ ظاهری خیلی به خودتان می رسید و اهمیت می دهید ولی به ارزش های همسرتان اهمیت نمی دهید. به عنوان مثال در مسأله حجاب شما قواعد و ارزش هایی دارید و همسرتان هم ارزش و قواعدی دارد. باید ابتدا همسرتان را با اخلاق و ارزش های درونی و معنوی جذب کنید و به طرف خودتان بیاورید. کمی انعطاف پذیرتر و بیشتر به مطلوب های همسرتان اهمیت دهید تا به مطلوب ها و خواسته های معقول خودتان هم برسید.
    در این جا یک سری راهکارهایی را پیشنهاد می کنیم:
    – راهکار اول: توجه به تفاوت های فکری، اخلاقی، ارزشی و فرهنگی خودتان و همسرتان است. یک برگه A4 بردارید ، یک طرف خواسته ها و اعتقادات خودتان و طرف دیگر از همسرتان را بنویسید و اگر در مواردی با هم تفاوت دارید ابتدا باید آنها را شناسایی کنید و سعی کنید همسرتان را علیه خودتان تحریک نکنید. به عنوان مثال اگر در مسأله حجاب با هم تفاوت دارید کاری نکنید که حرص او را در بیاورید و او را علیه خودتان تحریک کنید و با این در برابر هم قرار گرفتن ها، باعث رنجش خاطر همدیگر نشوید . زن در زندگی باید صبورتر از مرد باشد و با کسب دانش و مهارت های لازم و شناخت به موقع تفاوت ها به آرامی تغییراتی را به صورت نامحسوس اعمال کند. اما اگر پافشاری و پرخاشگری زیاد شود هیچ مشکلی حل نخواهد شد. شما باید انعطاف پذیر باشید و در بعضی موارد برای حفظ زندگیتان کوتاه بیایید تا به چیزهای مهم تر و با ارزش تر برای استحکام زندگی و جذب همسرتان برسید.
    – راهکار دوم: حل مشکلات است، به نظر می رسد شما به جای حل مشکلات بیشتر به فکر فرار از مشکلات هستید. مثلأ گفته اید بیا از همدیگر جدا شویم. شما هرگز نباید بحث جدایی را پیش بکشید. بلکه باید راهکارهای متفاوت و کارساز را امتحان کنید تا بالاخره موفق شوید. اگر بحث جدایی را زیاد مطرح کنید، ایشان اهمیتی به شما نمی دهد و فکر می کند این زندگی برای شما بی اهمیت و کمرنگ شده. بنابراین توصیه می کنیم که دست به یک نوع ریشه یابی بزنید. فهرستی از خواسته های خودتان و همسرتان را بنویسید و ببینید همسر مطلوب از نظر شما و شوهرتان چیست، انعطاف پذیرتر در زندگی قدم بردارید تا همسرتان هم نرم شود، مثلأ چیزهایی که می خواهید و فراهم نیست از لحاظ اخلاقی، رفتاری و مهارتی را بنویسید و مواردی هم که باعث نارضایتی و بدخلقی او شده است را یادداشت کنید و آسیب ها را بشناسید. اینکه گفته اید من بدنسازی رفتم و اندامم ورزیده و روی اسلوب است اما همسرم به طرفم نمی آید. این ها که برای یک مرد کافی نیست، با گذشت زندگی مسائل دیگری برای مرد ارزش و آرامش می شود؛ زبان نرم و خوش زن، عدم غرور، مهربانی، درک، همدلی و همراهی، اهمیت دادن به خواسته های معقول و به جای مرد، حفظ اقتدار مرد، احترام و بسیاری از موارد دیگر برای مرد ارزش می شود. شاید شما با قرار گرفتن جلوی مرد و اعلام جنگ باعث رنجش او شده اید و همسرتان هم مدام با تعریف از زن های دیگر می خواهد اعتراضش را به شما نشان دهد.
    – راهکار سوم: این که از رفتارهای اقتدارشکن، قهر کردن، سرزنش و مقایسه کردن نسبت به همسرتان دست بردارید. زیرا باعث احساس حقارت در مرد می شود و مرد از همسرش فاصله عاطفی می گیرد. بهتر است گفتگوی محترمانه انجام دهید، با هم صحبت کنید و با نرمی و ملایمت خواسته های خودتان را بشناسید و بگوئید من دوست دارم تو را بهتر بشناسم و بیا برای تأمین نیازهای همدیگر تلاش کنیم و شما هم هر قدمی که برمی دارید و صبوری می کنید خدا را در نظر داشته باشید که حتمأ به شما پاداش و برکتی عنایت خواهد کرد.
    راهکار چهارم اینکه اگر به فردی کاملأ اعتماد دارید، چه در فامیل و خانواده خودتان و چه همسرتان با ایشان صحبت کنید تا به عنوان یک واسطه قابل اعتماد و کمک دهنده حرف های شما و همسرتان را بشنوند و با حضور این واسطه خواسته های همدیگر را بشنوید و سعی در برآورده کردن خواسته های معقول و منطقی همدیگر داشته باشید.
    – راهکار پنجم: تقویت ابعاد معنوی در زندگی خودتان است. نماز اول وقت بخوانید، سوره مزمل را هرروز قرائت کنید، دعاهای صحیفه سجادیه را بخوانید و ذکر صلوات را فراموش نکنید. سوره ناس را هر روز روزی چند مرتبه بخوانید تا به آرامش برسید.
    در پایان هم چند کتاب به شما معرفی می کنیم که با مطالعه آنها مهارتهای لازم زندگی را بیاموزید و در زندگی همراه با همسرتان به کار بگیرید.
    ۱) مهارتهای ارتباط مؤثر
    ۲) مهارتهای زندگی
    موفق باشید.

فقط اعضای سایت میتوانند برای پرسش ها پاسخ ارسال کنند. اگر قبلا ثبت نام کرده اید ورود را بزنید و در غیر این صورت در سایت ثبت نام کنید.